رقصی به سوی خدا...

می گویند عشق یک تعهد نیست یک انتخاب است انتخابی لحظه به لحظه .

چون عشق واقعی زمانی بین دو انسان اتفاق می افتد که با هم و دست در آغوش هم به سوی یک مقصد در حرکتند. مقصصدی به نام کمال والاترین مرتبه زیبایی خوبی دانایی در یک کلام بهترین همه چیزخداوند .

فقط و فقط در این صورت است که خط زمانی زندگی دو انسان تا ابد بر هم منطبق

می شود که از نقطه و مبدا خواست برای حرکت به سمت خوبی و زیبایی مطلق آغاز شود و به مقصد نهایت خوبی و زیبایی هر لحظه ادامه یابد در این صورت در هرنقطه این خط یا هر لحظه این دو راه این دو زندگی یگانه اند که عشق همان یکی شدن برای حرکت و سلوک به یک مقصد ارزشمند است و بالاترین لذت زندگی مگر جز حرکت به سوی کاملتر شدن است و معنای مذهب مگر جز راهی است که به سوی نهایت خوبی و زیبایی ختتم می شود.

در این صورت عشق تعهد ناگریز دو انسان برای با هم بودن نیست انسان هایی که گرچه از لحاظ فیزیکی در کنار هم زندگی می کنندولی خود واقعیتشان بی نهایت از هم دور است بلکه انتخاب آزادانه و بهترین انتخاب برای هر لحظه از زندگی است.

دلیل ناپایداری تمام عشق ها همین عدم درک مقصد مشترک یا انتخاب نادرست است که در این صورت دو خط زمانی از یک نقطه آغاز می شود چون یک مقصد ندارد تبدیل به دو خط واگرا شده و چون رفته رفته از هم دور می شوندو به جایی می رسند که آنقدر از هم دورند که هیچ تعهدی نمی تواند انها را در کنار هم نگهدارد .

این است مشکل تمام عشق هایی که برخلاف سرشت واقعی دوست داشتن لحظه ای و ناپایدارند ولی :

عشق واقعی از جنس خود زندگی است

یا زندگی واقعی از جنس عشق

و هردو از جنس خداوند ابدی و بی نهایت

و زندگی با عشق رقص دو جلوه از زندگی است

دست در دست هم بسوی خداوند .

 

 

درهای بسته...

درهای بسته...

یوسف مے دانست تمام ِ در ها بستہ هستند

اما بخاطر خدا

حتے بہ سوے در هاے بستہ دوید

و تمام ِ در هاے بستہ برایش باز شد ...


اگر تمام ِ در هاے دنیا هم بہ رویم بستہ شوند

دنبال ِ در هاے بستہ میدوم

چون خداے من و یوسف یکی است...

 

 

به اندازه یک لبخند صبر میکردی...

این پست قرار بود روز 26 آذر رونمایی بشه 

اما فرقی نمیکنه !

همه روز ها از آن خداست...


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

 


...

خدایا ...

 دعایی از امام علی:

" این خدای غنی، کلید خزائن خود را در دست تو نهاده است، یعنی به تو اذن درخواست کردن داده است، می‌توانی از او بخواهی تا درهای رحمتش را بر تو بگشاید. هر گاه که بخواهی می‌توانی ابرهای رحمت او را به باریدن بر خود فراخوانی، لکن اگر پاسخ تو دیر رسید، موجب نومیدی‌ات نشود، چرا که او عطایا را به اندازه نیت افراد می‌دهد. گاه پاسخ تو را دیر می‌دهد تا اجرت افزون‌تر باشد. گاه چیزی را می‌خواهی که به تو نمی‌دهد ولی دیر یا زود بهتر از آن را می‌دهد، گاه نیز به تو نمی‌دهد تا مبادا به تو زیانی برسد. بسا چیزها که تو می‌خواهی اما اگر آن را به تو بدهد، موجب نابودی دینت می شود. لذا هوشمند باش؛ چیزی از خدا بطلب که جمالش می‌ماند و وبالش دامنگیر تو نمی‌شود . . . "

 



خدایا ... حال منِ انسانِ عجولِ نادان، که به خیر و شر و صلاح خود آگاهی‌ام نیست و بر دلم هزاران قفلِ زنگار بسته و بر هر خواسته‌ام هزاران منیّت و بر هر دعایم هزاران خودخواهی و هوای نفس غلبه دارد؛ چون گمان می‌برم که به نفعم نیست پس صبر هم نمی‌کنم و برای رسیدن و یافتن به هر خواسته‌ام عجولم و الحاح و اصرار می‌ورزم و حتی پا را از این هم فراتر گذاشته و زمان و مهلت اجابت برایت تعیین می‌کنم! چه کنم؟

خدایا ... به من بیاموز آن‌گونه که سزاوار کرم و بزرگواری‌ توست بخواهم و بخوانمت!

خدایا ... به من دعا کردن را بیاموز ... به امید اجابت دعا ماندن را نیز!
خدایا ... صبر کردن را به من بیاموز ... مجال تمرین صبر به من ده!

 خدایا ... در این کوره راه تنهایم مگذار! بیا و دستگیرم باش!

 خدایا !

یک بار دیگر تجربه بودن را به من بیاموز!
خدایا !
یک بار دیگر تجربه داشتن را به من بیاموز!
خدایا !
یک بار دیگر تجربه دوباره دیدن را به من بیاموز!
خدایا !
یک بار دیگر تجربه دوباره صبرکردن را به من بیاموز!
خدایا !
یک بار دیگر تجربه دوباره تجربه کردن را به من بیاموز!
اما خدایا !
..........................
در این تجربه ها مرا تنها نگذار!


آمين

 


پ.ن من هركجا عشق را نيابم . پس عشق ميورزم . آنگاه آنجا عشق خواهد بود . و من ان را خواهم يافت پس من زندگي مي كنم نه براي اين كه به دنيا امده ام براي اينكه دنيايي كه به ان امده ام زيباست . ولي ميروم .نه براي ان كه دنيا را ترك گويم . براي ان كه به دنيايي زيباتر سفر كنم.

انار دلت...


لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گل‌ها انار شد، داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه‌ها عاشق بودند.دانه‌ها توی انار جا نمی‌شدند.

انار کوچک بود.دانه‌ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار رو دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده رو از شاخه چید

مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت :راز رسیدن فقط همین بود

کافیست انار دلت ترک بخورد

 


...

 

 

برای تو

برای تــــــو

من 
نه مثل تو آرزوهایم را به قاصدک میدهم
و نه مثل قاصدک آرزوهای تو را به دیگری
حواست باشد
فاصله ، دغدغه ی دل ِ تنهایم نیست
می نویسم باران
خدا خودش هرچه خواست معنایش کند


من مردم تا زندگی کنم...


من سال‌های سال مُردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می‌توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟


((
قیصر امین پور))


مگر از زندگی چه میخواهی؟؟

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان !!!

اما به قدر فهم تو کوچک می شود !!!

و به قدر نیاز تو فرود می آید !!!

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود !!!

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود ...!!!

یتیمان را پدر می شود و مادر...

محتاجان برادری را برادر می شود...

عقیمان را طفل می شود !!!

نا امیدان را امید می شود !!!
گمگشتگان را راه می شود !!!

در تاریکی ماندگان را نور می شود...

پیران را عصا می شود...

محتاجان به عشق را عشق می شود ...!!!

خداوند همه چیز می شود ... همه کس را ...!!!

به شرط اعتقاد...

به شرط پاکی دل...

به شرط طهارت روح...

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!

بشویید قلب هایتان را از احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف !!!
و زبان هایتان را از گفتار ناپاک...!!!
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!!!
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نا مردمی ها...!!!
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند !!!
در دکان شما کفه ترازویتان را میزان می کند !!!
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟!!!

                                                                             ملاصدرا

 

به کجا اندکی صبر...

کل الارض کربلا و کل یوم عاشورا


کجایی ای  خلیفه خدا، فرزند ادم ،گوهر افرینش، اشرف مخلوقات!!!

زمانه تو را به کجا میبرد 

کمی درنگ ،

لا اقل اندکی اهسته برو تا بشنوی

نه صدای مرا

 که حقیقت رساست که گوش را هم به درد می اورد

تو از نسل که ای؟

نسل عباس؟

عباسی که با تمام بزرگی و عظمتش ،با دستانی بریده ،شرمنده چشمان سکینه اش شودکه تشنگی امانش را بریده است

نسل حسین؟

حسینی که با لبهای خونین بر سر نیزه شرمنده رباب بر گلوی بریده علی اصغر است

تو کیستی؟

از نسل زینبی؟

که با قامت خمیده خویش داغ برادر را حمل میکند و عاشورا را بر لب فریاد میزند

تو که ای؟ از کجا به این بازه از تاریخ منتقل شدی

چه برای گفتن داری؟

سکوت نکن انجا که حرف برای گفتن بسیار است

محرم امد

عاشورا می اید

شاید امدن و رفتنش قصه ایست که هیئت رفتن و سینه زنی را به ذهن تداعی میکند

مداح بخواند و تو بگریی و بعد بروی و حسین را در همان هیئت جا بگذاری

آآآی حسین غریب مادر (آی شما که دست کمی از کوفیان ندارید آی شما را میگویم)

نفس بکش 

...

بوی خون فرزندان فاطمه می اید ،بوی غربت کوچه های مدینه می اید ،بوی غیرت بچه شیعه می اید ،به کجا مینگری؟

خودت گوش کن

صدای سر بریده حسین بر بالای نیزه را

صدای دست های بریده عباس را

صدای مشکی که خون میگرید را

صدای العطش فرزندان حسین را

ناله در گلو خفته علی اصغر را

نگاه حسین بر قد رعنای علی اکبر را 

صدای عشق را که غوغا میکند

عشق پدربه فرزند،عشق خواهر به برادر،عشق برادر و...

حیف است عاشورا بگذرد و تو عشق را نیابی 

نفهمی

خداااااااااااااا

 این حسین برای تو قربانی میدهد 

برای اسلام

های دلت میخواهد بگریی

عشق را ببین !!!

تو را که عاشق خودت هستی 

گوش کن میشنوی

صدای گذشت و فداکاری را که در رگ تمام این مردان خداست

شرمندگی را، ایثار را، عشق را، ایمان را ،بازی عشق و خون را 

های فرزند ادم 

تو از نسل قابیلی یا هابیل؟

فقط گوش کن

بگذار مکتب حسین درسش را بگوید 

ازادی را ازادگی را حریت را و...

(خوشبحالت ای حر که شاگرد این مکتب بودی)

های تو را میگویم که هنوز اسیر خویشی 

بگذر 

عاشورا امد 

اینجا را دیگر خودت ببین

نه مرا که گریه امانم نمیدهد


پ .ن1 برای همه حتی خود من

پ.ن 2:خداوندابراهیم با عشق فرزند برای قربانی دادن ازمود اما کربلا صحنه ازمون نبود تمامش درس است تا فرصت هست بیاموز که دنیا صحنه قربانی هاست 

پ.ن 3حکمتی است که درس عاشورا اینقدر زنده جلوی چشم ماست اما برای دیدن باید بینا بودو شنوا

پ.ن.4:حسینی زندگی کنیم با الگو گیری از اندیشه و عمل ایشان در عین حقیقت شاید مرگی حسینی نصیبمان شود

عشقی بزرگ در موجودی کوچک  

 این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است:


شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند . توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شریط محیطی داری فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند .

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پشتش فرو رفته بود .

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش ، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت ، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است . متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد .

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر ، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت . واقعا که چه عشق قشنگی ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ ! عشقی که برای زیستن و ادامه ی حیات ، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه کوتاهی نکرده بود !

اگه موجودی به این کوچکی بتونه عشقی به این بزرگی داشته باشه پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق همدیگه باشیم و شاید هم باید پایبندی رو از این موجود درس بگیریم ، البته اگر سعی کنیم خیلی بهتر از اینها می توانیم چرا که باید به خود اییم و بخواهیم و بدانیم ، ‏که انسان باشیم...