حرف های اخر

سال 95 هم تموم میشه

چند روز دیگه

90 شروع سالی بود که تو اومدی و 93 اخرین سالی بود که من تو رو دیدم و 94 اخرین باری بود که من با تو حرف زدم

اما هنوز هستی

گذشته را نمیشود پاک کرد باید فقط درس گرفت و اموخت

و من بسیار ها اموختم

ولی چیزی که هست من هنوز هم سرشار از عشقم ،همه انسان های اطرافم را دوست دارم ،و به انها عشق می ورزم

اما یک حقیقت همه ادم ها از دور زیبایند و از نزدیک  ...

نمیخام نفرینت کنم یا هرچیزی شبیه این

حتی من سعی کردم ببخشمت

اما...

میدونم دیگ به این وبلاگ نگاه هم نمیکنی

منم بارها ازش فرار کردم ولی امروز اومدم تا از تمام انچه تواین سالها گذشت بنویسم

تو اومدی برای منی که  تابحال حتی با کسی نخندیده بودم و تو شدی تمام داشته من

بهت دل بستم چون بهم این اطمینان را دادی که قابل اعتمادی حتی بهم وعده دادی که تا ابد با منی و تنهام نمیذاری

و من برای کسی که قول داده بود همه کسم باش و تنهام نذاره همه چیز شدم

بهم قول دادی

شاید تمام اشتباهم همین بود

باورت کردم...

سه سال تمام رویاهام و زندگیم بودن با تو بود باورم با بودن تو پر شده بود

حتی به این فکر نکرده بودم که کنارهم نباشیم چون همیشه بهم میگفتی دوستم داری

اما نمیدونستم دوست داشتن ربطی به اینکه نخای کنار کسی بمونی نداره

باورم یه باور ساده بود میخاهیم و می شود

تمام

سه سال زندگیم و تمام فرصت هایی که برای ازدواج و دوست داشتن بقیه و تشکیل زندگی مشترک داشتم به کنار

دلم که شکست به کنار

اعتبارم تو خانوادم که به باد رفت به کنار

عمرم و ارزوهام که به باد رفت به کنار

باورم چی

روزها و فرداهایی که باید باورهامو با دنیا و ادم هاش می سنجیدم تا بفهمم من کجای دنیام

منی که دیگ کسی رو باور نداشت هیچ کس،همه ادم ها بد بودند ،همه ادم ها امده بودند تا تو را از خودت بگیرند و بعد رهایت کنند چه

تو با باورهای ساده من چه کردی؟من چقدر ساده بودم که فریب تو را خوردم و تو

تمام پاکی و خودداری های مرا به گفتن جمله اینکه هیچ اتفاقی هم بین ما نیوفتاده تا عذاب وجدان داشته باشم به سخره گرفتی

تو نمیدونی وقتی کسی رو با تمام وجود دوست داری

چقدر سخت است دستش را پس بزنی درست زمانی که میخاهی تمام اغوشش را داشته باشی

چقدر دوست داری به اغوشش بکشی درست زمانی که هوای او تمام مشامت را پر کرده

من اون روز توی ترمینال رو که کنارت نشسته بودم و زمان رو فراموش کرده بودم ،تو نگاهت حل شده بودم رو فراموش نمیکنم من اون روز تمام تو رو میخاستم

به سادگی های خودم می خندم

فرشته بودن اشتباه است در دنیایی که انسان بودن و اشتباه کردن یک مزیت

خواستمت بارها بدون انکه بدانی

نگاهم پراز اشتیاق به تو بود

انکه با بوسه ات اتش بگیرم و با گرمای وجودت ذوب شوم

شبهایی که از بیقراری داشتنت تمام نیازم را به امید داشتن تمام اغوشت با شنیدن حرفهایت ارام کردم

و هیچ وقت قرار اغوشت را نیافتم

من کم نبودم

با باورم چه کنم؟

باورم به اینکه ادم خوبی بودی

باورم به اینکه فریبم ندادی

باورم به اینکه تمام این مدت فریب خوردم

باورم با اینکه سه سال بازیچه دست کسی بودم که کلمه دوست داشتن رو به بازی گرفت

باورم به اینکه خواستن توانستن نیست

باورم به اینکه تو اصلا کی بودی و چرا اومدی و هزاران چرای دیگه!!!1

الان که فکر میکنم درست نشناختمت تو شدی برام یسری حرفا که همشو باور کردم و شخصیتی که ازت ساختم همون حرفات بود

اما دریغ از اینکه  تو خودت نبودی

من که را باور کرده بودم

فقط بگو تمام دوست داشتن مرا به که فروختی به کدام سخن؟

شاید اشتباه است کسی را با تمام وجود دوست داشتن

اره اشتباه است

و اشتباه تر انکه بداند چقدر او را دوست داری

انقدر که از تمام خواسته هایت بخاطرش کوتاه بیایی و او این را هم نفهمد

این همه فهمیده نشدن در یک رابطه خیلی دردناک است

اما من دیر فهمیدم

دیر دانستم که حتی انقدر که فکر میکردم و خودت میگفتی دوستم نداشتی

عاشق نبودی و بیش از عشق عاقل بودی

دیر دانستم نباید دیگر منتظرت بمانم (یک سال طول کشید تا بدانم )

دیر دانستم دوست داشتن یک حرف است و دنیا پر است از ادم هایی که از داشتنت سو استفاده می کنند

دیر دانستم که ادم ها کامل نیستند

دیر دانستم ادم ها خوب حرف می زنند و اما انقدر خوب که می گویند حتی زندگی نمیکنند

دیر دانستم که ساده بودن خوب نیست

دیر دانستم که دنیا ادم خوب نمی خواهد دنیا ادم های بد میخاهد تا ادم ها قدر خوبی را بدانند

دیر فهمیدم اعتماد کردن اشتباه است

دیر فهمیدم که نباید ادم ها را باور کرد

دیر دانستم که نباید تمام خودت را به کسی بدهی

ادم ها کم اند

کمِ کم

دیر دنیا را شناختم و تاوان ندانسته هایم از دست دادن سال ها بود

این دانستن لازم بود و شاید بهایی هم داشت ،بهایی که شاید برای من سنگین بود

 

 پ.ن: خوابتو دیدم،تو مسجد خطبه عقدمون خونده شد و من اینبار تو را بوسیدم

 

سخت

گاهی حــــرف ها وزن ندارد
ریتم ندارد
آهنگ ندارد
اما خوب گوش کن
درد دارند


سکوت رساترین فریاد یک زن است

وقتی شروع به نادیده گرفتن شما میکند،میفهمید واقعا صدمه دیده است...

خدارا برای خدا دوست دارم

این شبها رحمت دوست جاریست،مانند رود... نه خدایا! مانند باران ...

باشد که قدر را قدر بدانیم ... اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید.

 


پ.ن:خدایا هر حق الناسی بر گردن ماست ببخش

پ.ن:خدایا تنها تو را میخوانم و تنها از تو یاری میجویم

پ.ن التماس دعای فراوان

این من و حجم شب و دستان خالی و خدا

آسمانی تیره و اشک و سکوت و انزوا

ناله های جانگدازو گریه و امن یجیب

قبله و قلب و جوارج جملگی غرق دعا


پ.ن:خدایا دل شکسته ام دل بخر

نمی نامم این روز را حتی...

یکسال گذشت از 27 تیر پارسال


آمدنت مبارک ای ماه مهربان..


آسمآن
 باز است ....

قصه ها سآز است ....

آنچه بر دوش مآست باز کردن قفل پروآز است ....

آن طرف آسمآن ‍پنجره های غریب ....

این طرف بوی درختآن سیب ...

آن طرف ابر هآ....

آن سوی پنجره هآ....

جآی مآست!!!!

 


پ.ن :یه فرصت دیگه،خدایا ممنون

پ.ن 2:رمضان یعنی سحر،یعنی دعای سحری که از تلوزیون پخش میشه

                  یعنی ربنای استاد شجریان....

پ.ن3:  روی پـــــرده کعــبه

این آیه حک شده اســت:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا همیشه

به همین آیه دلخوشم

 " بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم"!

پ.ن4: اجازه نده چيزي تو را آشفته كند.

اجازه نده چيزي تو را بترساند.

همه امور سپري مي شوند.

تنها خداست كه تغيير پذير نيست.

خدا به تنهايي كافيست.

"ترازای"

?

عشق همیشگی است

این ما هستیم که ناپایداریم

عشق متعهد است

این ما هستیم که عهد شکنیم

عشق همیشه قابل اعتماد است

اما ما نیستیم...


پ.ن1:قول دادن اصولا کار سختیه،مخصوصا وقتی ندونی تا کی میتونی رو قولت بمونی...

و نوشتن کار اسونیه اما سختر از اون 

مسئولیت...

روباه گفت:
-
سلام.
شازده کوچولو مودبانه جواب داد:
-
سلام.
سر برگرداند ولی کسی را ندید.
صدا گفت:
-
من اینجا هستم،زیر درخت سیب...
شازده کوچولو گفت:
-
تو کی هستی؟خیلی خوشگلی...
روباه گفت:
-
من روباهم.
شازده کوچولو به او پیشنهاد کرد:
-
بیا با من بازی کن.من خیلی غمگینم...
روباه گفت:
-
نمی توانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت:
-
ببخش!
اما کمی فکر کرد و باز گفت:
-
اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
-
تو اهل اینجا نیستی.پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت:
-
پی آدمها می گردم.اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
-
آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند.این کارشان اسباب زحمت است!مرغ هم پرورش می دهند.فایده شان فقط همین است.تو پی مرغ می گردی؟

شازده کوچولو گفت:-نه.من پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
-
این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود.یعنی پیوند بستن...
-
پیوند بستن؟
روباه گفت:
-
البته.مثلا تو برای من هنوز پسربچه ای بیشتر نیستی،مثل صدهزار پسر بچه دیگر.نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من احتیاج داری.من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم،مثل صدهزار روباه دیگر.ولی اگر تو مرا اهلی کنی،هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت.تو برای من یگانه ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه ی جهان خواهم شد...شازده کوچولو گفت:
-
کم کم دارم می فهمم.یک گل هست...که گمانم مرا اهلی کرده باشد...
روباه گفت:
-
ممکن است.آخر در روی زمین همه جور چیزی دیده می شود...
شازده کوچولو گفت:-ولی این در روی زمین نیست.روباه گویی سخت کنجکاو شد.گفت:-دریک سیاره دیگر؟
-
آره. در آن سیاره شکارچی هم هست؟ نه.-این خیلی جالب است!مرغ چطور؟ نه.
روباه آهی کشید و گفت:-هیچ چیز کامل نیست.
اما روباه دنبال سخن پیشین خود را گرفت:
-
زندگی من یکنواخت است.من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا شکار می کنند.همه مرغها شبیه هم اند و همه آدمها هم شبیه هم اند.این زندگی کسل ام می کند.ولی اگر تو مرا اهلی کنی،زندگیم چنان روشن خواهد شد که انگار نور آفتاب بر آن تابیده است.آن وقت من صدای پایی را که با صدای پای همه ی پاهای دیگر فرق دارد را خواهم شناخت.صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند.ولی صدای پای تو مثل نغمه موسیقی از لانه بیرونم می آورد.علاوه بر این،نگاه کن! آن جا،آن گندمزار ها را می بینی؟من نان نمی خورم.گندم برای من بی فایده است!ولی تو موهای طلایی داری.پس وقتی که اهلی ام کنی معجزه می شود! گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند. و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد.گفت:
-
خواهش می کنم...بیا و مرا اهلی کن!
شازده کوچولو گفت:
-
دلم می خواهد،ولی خیلی وقت ندارم.باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.روباه گفت:
-
فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی.آدمهای دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.همه چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند.ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدمها دیگر دوستی ندارند.
تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو گفت:
-
چه کار باید بکنم؟
روباه جواب داد:
-
باید خیلی حوصله کنی.اول کمی دور از من این جور روی علفها می نشینی.من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی.زبان سرچشمه ی سوء تفاهم هاست.اما تو هر روز کمی نزدیک تر می نشینی...
شازده کوچولو فردا باز آمد.
روباه گفت:
-
بهتر بود که در همان وقت دیروز می آمدی.مثلا اگر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد حس می کنم که خوشبختم.هرچه ساعت پیشتر می رود خوشبختیم بیشتر می شود. درساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم،و آن وقت قدر خوشبختی را می فهمم!ولی تو اگر بی وقت بیایی هرگز نخواهم دانست که کی باید دلم را به شوق دیدارت خوش کنم...آخر همه چیز آدابی دارد.
شازده کوچولو گفت:
-
آداب چیست؟
روباه گفت:
-
این هم از چیزهای فراموش شده است.آداب باعث می شود که روزی متفاوت با روزهای دیگر و ساعتی متفاوت با ساعتهای دیگر باشد.مثلا شکارچی ها آدابی دارند:روزهای پنجشنبه با دختران ده می رقصند. پس پنجشنبه برای من روز شورانگیزی است.من در این روز تا نزدیک باغهای انگور به گردش می روم.اگر شکارچیها بی وقت می رقصیدند روزها همه شبیه هم می شد و من دیگر تعطیل نداشتم.
پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.و چون ساعت جدایی نزدیک شد.
روباه گفت:
-
آه!...من گریه خواهم کرد.
شازده کوچولو گفت:
-
تقصیر خودت است. من بد تو را نمی خواستم.ولی خودت خواستی که اهلی ات کنم...
روباه گفت:
-
درست است.
شازده کوچولو گفت:
-
ولی تو گریه خواهی کرد!
روباه گفت:
-
درست است.
-
پس حاصلی برای تو ندارد.
-
چرا دارد.رنگ گندمزارها...
سپس گفت:
-
برو و دوباره گلها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست.بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم.
شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید.به آنها گفت:
-
شما هیچ شباهتی به گل من ندارید،شما هنوز هیچ نیستید.کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید.روباه من هم مثل شما بود.روباهی بود شبیه صدهزار روباه دیگر.ولی من او را دوست خود کردم و حالا او در جهان یکتاست.
و گلها سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-
شما زیبایید،ولی جز زیبایی هیچ ندارید.کسی برای شما نمی میرد.
البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می بیند.ولی او به تنهایی از همه شما سر است،چون من فقط او را آب داده ام،چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام.چون فقط برای او پناهگاه با تجیر ساخته ام،چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته ام(جز دو سه کرم برای پروانه شدن)،چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام.چون او گل من است.
سپس پیش روباه برگشت.گفت:
-
خداحافظ.
روباه گفت:
-
خداحافظ.راز من این است و بسیار ساده است:فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-
اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت:
-
همان مقدار وقتی که برای گل ات صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گل ات شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-
همان مقدار وقتی که که برای گلم صرف کرده ام...
روباه گفت:
-
آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند.اما تو نباید فراموش کنی.تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای.تو مسئول گل ات هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-
من مسئول گلم هستم.
-
من مسئول گلم هستم.
-
مسئول گلم هستم.


پ.ن :: خــوب بِمآآن.... همان خوب هایی که من عآآشقش هستم!

پ.ن ::به نظر این زیبا ترین قسمت داستان شازده کوچولو هست....یه کم طولانیه اما پیشنهاد میکنم حتما بخونینش....چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه...


بگذار دستانت را ببوسم !!!

وقتی خداوند در دلهای شکسته جای دارد...

چرا به دستان کسی که بارها دلم را شکست

بوسه نزنم؟؟؟!!!


پ.ن:با تشکر از کسی که با این دو جمله به من زندگی اموخت

تولدم مبارک

امروز ۲۴ اردیبهشت  -روز تولد منه -روز تولد هرکسی واسش روز خاصیه و دوست داره اتفاقای قشنگی رو تو این روز تجربه کنه

من اتفاقات بسیارسختی رو تجربه کردم اما هنوز ایستادم و برای زندگی و خواسته هام میجنگم

حکمت خدا رو نمیدونم اما وقتی بسیار تلاش کنی و جواب نگیری حتما خیری درش هست

دلم گرفته بود

به تصادف این شعرو پیدا کردم از سهراب

...................

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مراباقطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدانآغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

...








...