
بفرمایید :
اینجا بهشت را به بهای دل میدهند برای ورود یک قطره اشک کافیست
با اجازهء اقا
سلام اقا
از اول هفته چشم دوختم به تقویم و شمارش معکوس رو شروع کردم
تا بشه 0 (7 مهر 91)
اونم چه مهری....
شاید فرجی بشه بطلبی بیام حرمت روبه روی ضریح همون جای همیشگی بایستم و نگات کنم و بسوزم
شاید تو هم به گوشه چشمی نگاهم کنی
اقا دل شکسته دارم میخری؟
اقا بغض بند زده دارم میخری؟
اقا گریه های نباریده دارم میخری؟
اقا دل دارم می بری؟
اقا هیچ ندارم به من نگاه میکنی؟
اقا دیوانه ام
دیوانگی را درمان هست؟ اصلا با دیوانگان چه میکنی؟ دیوانگان را در عالم چه سهمی است؟
هه........
وای اگر بدانی دل در سودای تو چه میکند
مثل اسفندی بر اتش شده ام میسوزم و میسوزم و باز هم میسوزم
سرشارم از حسی که میخام با تو بگریم
حس نمیکنم اینجاهستم دور از تو
حس میکنم درحرم امن تو ا
اما این حس کجا و
با پای پیاده سنگفرش ها را طی کردن کجا
گوشه صحنت چشم به گنبد طلا دوختن کجا
تا صبح زیر حریر مهتاب با تو حرف زدن کجا
بیتاب از حضور سبز تو شدن کجا
. هزاران کجا که نا کجا شدند
من میخواهم انجاباشم
انجا که انقدر تو هستی که من نا پیدا می شود
انجا که حضورت انقدر هست که من نیست میشوم
انجا که هستی با نگاه تو پیوند میخورد
میخام در همهمه زائرانت گم شوم
انقدرگم که دیگرپیدا نشوم
پلان بعدی:
انقدر از خود گفتم که مجال از تو گفتن نیافتم مرا ببخش که خود خواهم
تولدت مبارک
روز تولدمان باز زاده می شویم و تولد تو را روحی دیگر است برای اغاز
همیشه وقتی تولدی را تبریک میگویی برایش ارزو میکنی اما تو خود ارزویی و تمام
پلان اخر:
اشک...
شاید اگر اشک نبود به راستی اوار میشدیم
شاید اگر اشک نبود ادمیت میخشکید
شاید اگر اشک نبود سنگ بود و سنگ و سنگ
نمی
دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
(امشب عکسای حرمو سرچ میکردم دلم از جا کنده شد دیگه اینجا نیست !
سخته 2 سال مهمون اقا باشی و شب تولدش روبه روی پنجره فولاد شب را سحر کنی بعد به یکباره دیگه حتی لیاقت پیدا نکنی که چشمت از دور هم شده به اون گنبد طلایی بیفته)