با من تماس بگیر ، خدایا

هر روز

شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا

 اشغال میکند

هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏

آن وقت من اشتباه می كنم و او

با اشتباه های دلم حال می كند.

دیروز یك فرشته به من می گفت:

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی؟!

یادش به خیر

آن روزها

مكالمه با خورشید

دفترچه های ذهن كوچك من را

سرشار خاطره می كرد

امروز پاره است

آن سیم ها

كه دلم را

تا آسمان مخابره می كرد.

×××

با من تماس بگیر ، خدایا

حتی هزار بار

وقتی كه نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار

 

"عرفان نظرآهاري"

 

سالروز ازدواج علی و فاطمه (به افتخارشون یه صلوات)

ستاره های چشمک زن، ریسمان بسته اند آسمان کوچه هایی را که قرار است از امشب، مهربانیهایتان را در آنها قدم بزنید. کوچه هایی که هم قدم می شوند از امشب جاده های زندگی را با شما.دیوارهای مدینه کل می کشند پیوند خجسته ابر و باران را، دریا و موج را، رود و آبشار را و عشق و پرواز را که از امشب، پرندگی در نگاه های مهربانانه شما به اوج خواهد رسید.صدای دست ابرها را که بر دف ماهمی کوبند، نسیم در ردپایتان می ریزد تا خاک، لبخند بزند آرامش قدم های همراه و صمیمیتان را کهزندگی را بر چشم های ناپیدای جاده های بی پایانش هم قدم شدید؛ آرام تر از صدای بال پرندگانی که برابرها راه می روند، شیرین تر از رودهایی که به دریا می ریزند. امشب، خانه ای محقر، آغوش گشودهرؤیای شیرین زندگی با ماه و خورشید را بی صبرانه دهان گشوده هلهله شادی فرشتگان را که پایکوبینخلستان ها را به تماشا نشسته اند. خانه ای که آمدنتان را اسپند دود می کند تا دفع کند هر چه چشم شور را از این همه شور بی پایان برای آغاز؛ آغازی که پر از بوی لبخند پیامبر صلی الله علیه و آله است.خانه، مشتاق ایستاده تا سلام کند لبخند شکرریز پیامبر صلی الله علیه و آله را که پیشاپیش شما قدم برمی دارد تا در بگشاید آغاز همسفریتان را تا هم شانه هم عشق را به سرانجام برسانید.

 


ما به نامِ هم بودیم

نزهت بادی  

ما به نام هم بودیم؛  

از همان روز نخست که خداوند  

نام هر جفت عاشقی را  

بر گلبرگ نگاه فرشته نگهبان عشق،  

کنار هم نوشت  

ما به نام هم بودیم  

این راز را خدا می دانست  

و مردی زلال تر از آیینه که در انتهای شب فاصله  

محرم دلتنگی های مشترکمان بود.  

ما به نام هم بودیم؛

مثل عطر پراکنده در هوای غروب که  

هر عابری را به پای بوته یاس، کنار کوچه می کشاند  

مثل روشنای مهتاب پشت پنجره  

که در چشم های بیدار از شوق گریه، نقاب از چهره برمی اندازد.  

ما به نام هم بودیم؛  

زیرا وقتی انار دلم در تلاقی آن نگاه پاک و نجیب  

ترک خورد  

و دانه های سرخ رنگ آن بر دامان مهر و لطف تو فرو ریخت  

تو دست بردی و آن دانه انار بهشتی را برداشتی  

و این راز رسیدن من و تو بود  

ما به نام هم بودیم؛  

این راز را خدا می خواست  

و مردی که قرائت سبز وصل را  

برای روز یکی شدن ما  

در لهجه صریح آفتاب، ذخیره کرده بود.  

 


ما به نام هم بودیم؟

 

نگاه به زندگی از دریچه‌های متفاوت


روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچه‌ كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستايى ‌برد  تا نشان دهد روستائيان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مى‌كنند تا او قدر زندگى‌اى را كه دارد بداند.

مرد و پسرش به روستا رفتند و يك شب را در خانه به ظاهر محقر يك خانواده روستايى به سر كردند.
فرداى آن‌ روز كه روستا را ترك مى‌كردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسيد: خوب، پسرم ديدى روستائى‌ها چگونه زندگى مى‌كردند؟
پسر گفت: آرى. 
پدر از پسرش پرسيد: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟ 
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسيد: خوب، حالا نظرت چيست؟
پسر در جواب گفت: تفاوت فوق‌العاده زيادى بين زندگى‌ ما و آن‌ها وجود دارد.
ما در وسط خانه حوضى با يك فواره كوچك داريم، آن‌ها در کنار خانه‌شان يك رودخانه بيكران و پرخروش دارند.
ما در اطاق‌هايمان فانوس‌هاى طلائى و نقره‌اى بر ديوار آويزان كرده‌ايم آن‌ها يك آسمان ستاره و بينهايت فانوس زيبا دارند.
ديوار خانه ما محدود ولى ديوار باغ آن‌ها تا بينهايت ادامه دارد.
چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر.
تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقيريم.

 

تقدیر


گاهی گردش پرگار تقدیر در دست تو نیست

باید بنیشینی و نظاره کنی ... 

اما "مرکــــــــــــــــز" را ... 

که درست انتخاب کرده باشی ... 

"دلت قرص باشد"... 

دیگر هر چه می خواهد بچرخد ... 

هر چه می خواهد بچرخد ...!!! 

*ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ راضیه مرضیه

گفتگویی از اقای مجری و فامیل دور

آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

 فامیل دور: واسه بهار

از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه. وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش.

 فکر می‌کنه یکی هست که در ُ باز گذاشتی دیگه.

 ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه.

در باز ُ کسی نمی‌زنه.

ولی در بسته رو همه می‌زنند.

خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش.

شکسته می‌شه اون در.

دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه.

 یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه.

ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس.

 این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟

فامیل دور: در دل آدم با درد دلش باخداست که باز می‌شه

 


پی نوشت:در دلتون بازه یا نه؟کسی در دلتونو زده تا بازش کنین؟ کسی واسه اینکه بفهمه تو دلتون چه خبره دلتونو شکسته؟اصلا دلتون شکسته؟


خدای من_قسمتی از کتاب بابا لنگ دراز  

شکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده اممن آزادم که خدای خود را آنطور که دلم میخواهد مجسم و انتخاب کنم

خدای من مهربان، بخشنده، دلسوز، چیز فهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است!

بابا لنگ دراز
جین وبستر

 

 


پی نوشت1: تقویم امروز 91/07/19 همین.
پی نوشت 2:خدایا دوستت دارم بخاطر خیلی چیزا،یاد مناجات های شبان قصه موسی با خداش افتادم
تو کجایی تا شوم من چاکرت                              چارقد دوزم کنم شانه سرت

خدایا دوستت دارم...

چه زیباست سخنان سادو واسوانی که می گوید

خداوند هرگز از شما نمی پرسد که آیا زبان سانسکریت، لاتینف یونانی و عبری خوانده اید یا خیر. بلکه می پرسد: آیا سه حرف کوچک ع - ش - ق را آموخته اید؟؟ آیا از لحاظ روحی به عمق، زیبایی و عشق به کمال رسیده اید ؟؟

خداوند هدف زندگی است. فقط شناخت خدا و صحبت درباره او کافی نیست، بلکه باید به درک او برسیم. چه قدر حمد و ثنای پروردگار بگوییم، کتاب های آسمانی را بخوانیم، زنگ های معابد را به صدا در آوریم و به نمازهای طولانی بایستیم، در حالی که ذهن ما دور از اینجا سرگردان است؟؟ (البته منظور بی ارزش و بی فایده بودن این اعمال نیست) دوری از خداوند کافی ست، زمان آن رسیده تا او را فراخوانیم...

اثر زیبایی از هلمن هانت، نقاش بزرگ به جا مانده است، تصویری از حضرت مسیح (ع) که در یک باغ، فانوسی در دست دارد و با دست دیگر بر در می کوبد. یکی از دوستان هلمن به او گفت: یک اشتباه در نقاشی تو دیده می شود، این در دستگیره ندارد!!!


هلمن گفت: اشتباهی در کار نیست، این دری که درباره اش سخن میگویی، دریچه قلب آدمی ست که فقط از درون باز میشود.

برای حرکت به سوی خدا باید دریچه قلبمان را بگشاییم و به خداوند اجازه ورود دهیم و این اتفاق فقط پس از درک نیاز خویش به  حضور خداوند ممکن می شود.

به این ترتیب چنین انسانی از اعماق قلب فریاد بر می آورد: خدایا! به تو نیاز دارم! بدون تو نمیتوانم زندگی کنم! و این نوعی بیداری معنوی ست. آنگاه تحولی عمیق رخ داده، زندگی تان تغییر می کند و شما لبریز از نور، گرما، لذت و آرامش می شوید.

از این پس در می یابید که زندگی در جهت راحت طلبی و تلاش برای دست یابی به افتخارات، مال دنیا و قدرت، زندگی راستین نبوده است، پس همنوا با تولستوی فریاد برآورید:

زندگی، یعنی شناخت پروردگار!







منبعکتاب خدا با توست
بخش دهمخدایا! دوستت دارم
اثرجی پی واسوانی 


پی نوشت:  آفريدگار هستي عشق را براي روشن کردن آيينه روح به ما داد
تنها عشق مي تواند باعث درخشش آينه روح گردد...

زندگی زیباست

روزگارا

تو اگر سخت به من میگیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردایی غم انگیز مرا میخواند

لیک باور دارم....

دلخوشی ها کم نیست...

زندگی باید کرد...

 

 

نوشته بود : گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند ... ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید : امیدی هست ؛ چون خدایی هست ... آری ، وچه زیبا نوشته بود ... همواره با خود تکرار میکنم، امیدی هست ؛ چون خدایی هست

نظر بدید


به مناسبت روز جهانی کودک تقدیم به تمام کودک های بزرگسال

من عاشق لبخند این بچه ام

بچه ها رو دوست دارم  

چون :

پاکند

وقتی دلشون میگیره بدون هیچ خجالت و غصه ای از اینکه کسی اشک هاشونو ببینه یا حتی به فطره های اشکشون بخنده اشک میریزن

وقتی خوشحالند راحت میخندند با تمام وجود انگار که هیچ غصه ای ندارند حتی اگر اسباب بازی که تمام دنیای کودکیشان را پر میکرد گم کرده باشند یا شکسته باشند

با تمام وجود بچگی میکنند ،کسی ازشون انتظار نداره بزرگ باشند و تو بچگی هاشون از همه ادم بزرگا سخاوتمندتر مهربون تر و ساده ترند

دلم تنگ برای بچگی ها

بچه بودم خیلی شیطون تر از الانا بود

بچگی رو دوست دارم و بچه ها رو اما هیچ وقت ارزو ندارم که به اون دوران برگردم

چرا شو هرکی منو میشناسه میدونه

دوست دارم تو همین عالم بزرگی هام بچگی کنم

برم زیر بارون خیس بشم

از ته دل بی هیچ غصه ای بخندم

بدی ها رو راحت بدون هیچ دغدغه ای فراموش کنم

خوبی ها رو با لبخندم پر رنگ کنم

وقتی دلتنگ کسی میشم بهش بگم

با دنیا و سختی هاش بازی کنم اونقدر که ذوب بشن

دلمو اونقدر بزرگ کنم تا خدای من تو تمام لحظه هام توش جا بشه 

میدونی یه خاصیتی که بچه ها دارن اینه که وقتی خدا رو میشناسن بزرگی شو نمیدونن چطوری توصیف کنن 

مثال هاشون از قدرت و بزرگی خدا میشه

     بلند کردن بزرگترین کوه

    باریدن بارون تو روزای افتابی

    رفتن به اون ور دنیا

    خوب کردن بیماراشون

    برکت سفر هاشون

   برگردوندن مسافراشون

   و...

خدایی که انقدر بزرگ میشه که دیگه برای توصیفش کم میارن

بزرگتر که میشیم توصیفا کوچیکتر میشه ،قیدها زیادتر میشه ،باورمون سست تر میشه،نا میدی ها بیشتر میشه و باورمون از خدا کوچیکتر

بیایید به اندازه کودکیها مون خدا رو باور کنیم 

خدای من انقدر بزرگ است که ...

الهی حول حالنا الی احسن الحال


    

خدا بخند دلم گرفته

دیدی شکست


بارون میخوام خدا

اونقدر که خیس بشم

خیس خیس 

خالی خالی

سبک سبک

...

ادامه نوشته

کاش دستان خدا پیدا بود ...  

کاش دستان خدا پیدا بود ...

تا در آن وقت که بی حوصله و تنهایی ...

و دلت از غم دنیا مملو ....

بزنی تکیه بر آن ...

و بخندی به همه رنج جهان ...

همه چیز به خودت بستگی داره


همه چیز به خودت بستگی داره باور کن!

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.خوشبختی ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...به همین سادگی،به خدا به همین سادگی،اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...

چهل نامه،نادر ابراهیمی


مخصوص بهشتیان می باشد


حوایم نامیدند.....

می گویند

مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی

به نام آدم

حوایم نامیدند

یعنی زندگی

تا در کنار آدم

یعنی انسان

همراه و هم صدا

باشم

 

* می گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ ها

تا شاید

راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

 

* نسل انسان زاده منست

من

حوا

فریب خوردۀ شیطان

و می گویند

که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

 

* شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می دهند

اقرار می کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

 

* با گذشت قرن ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند

و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

 

* فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من

 

* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

 

* اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد

 

* من

مادر نسل انسان ام

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

مریمم

من

درست همانند رنگین کمان

رنگ هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

 

*

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپ ات

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو

زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من

 

امید

درس امروز:

هرکس به غیر از خدا امید بر بندد نا امید می شود

و هرکس به خدا وند امید بندد هرگز نا امید نمی شود


من هیچ چیز را باور نمی کنم

من هیچ چیز را باور نمی کنم



باور نمی کند دل من مرگ خویش را

نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

 


روی ماه خداوند را ببوس

شاید بیش از 10 بار این کتاب 113صفحه ای رو خونده باشم اما با این حال باز هم واسم جذابه ،وقتی دیروز واسه استراحت ذهنم بین حجم درس ها سعی کردم کتابی رو بخونم که ازش لذت ببرم "روی ماه خداوند رو ببوس" اثر "مصطفی مستور" رو انتخاب کردم

اولین بار سال 84این کتابو خوندم و بعد به کتابخانه شخصیم اضافه شد

من نه تو کارنقد و نه تعریف و تفسیر کتابم و نه هیچی،فقط نظرات خودمو میگم نظرات شخصی:

از شخصیت علیرضا خیلی خوشم میاد و به قول یونس از جواب دادنش به سوالات مخصوصا سوالاتی که جوابی ندارند لذت میبرم

اینجا تکه هایی از کتاب رو انتخاب کردم که به نظرم جالب بودن.

::::

هرکسی درهرموقعیت میدونه که خوبترین کاری که میتونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع میشه که ادم نخاد این خوبو انتخاب کنه در این صورت راه او کمی محو میشود

وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزارتا انتخاب خوب انتخاب کنیم وضع اونقدر اشفته میشه که انسان نمیتونه حتی یک قدم به جلو برداره

خوشبختانه اونقدر هستی سخاوتمنده که دائم یه فرصت و شانس دیگه به ما میده تا از صفر شرو کنیم

و زندگی ادم ها مواجهه ابدی با این انتخاب هاست.

تشخیص خوب همیشه اسونه هرچند انجام اون به همون اندازه اسون نیست.

با هر رفتار ساده و خوب انسان یک گام پیچیده و ورزیده میشود

کسی که در انجام خوب ها ورزیده بشه کم کم وزن خوب ها رو هم حس میکنه و کسی که فقط خوب انجام میده به تدریج به یکی از کانون های هستی تبدیل میشه

همه هیچ چیز نیستند مگر مجموعه ای از رفتار.وزن معنوی هرکس مجموع وزن رفتارهاشه.

خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که اون به خداوند ایمان داره اما برای کسی که ایمان نداره متاسفانه خداوندی هم وجود نداره

این یک رابطه دو طرفست .خداوند بعضی ها حتی نمی تونه یک شغل ساده برای مومنش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومنٍٍ به چنین خداوندی توقعش از خداش از این مقدار بیشتر نیست 

خداوند ان شبانی که با موسی مجادله میکرد البته با خداوند موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در اتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش میکشه البته از خداوند ان شبان بزرگتر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی  به طرز عجیبی کوچیکه!!!!!

اگر ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر کوه طوره ؛علی لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره میگفت که اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد .خداوند علی بی شک بزرگترین خداوندیه که میتونه وجود داشته باشه 

"در تجربه خداوند برخلاف تجربه طبیعت که قانون هاش بعد از ازمایش به دست میاد اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو ازمایش کنی .حتی باید بگم هرچه ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه احتمال موفقیت ازمون ها بیشتره یعنی هر اندازه که به خدا باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تووجود داره .هرچه با او بیشتر به اون ایمان بیاری ،وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه"



::::

البته اینها همه تکه هایی از حرفای علیرضا بود

من خودم به شخصه لذت میبرم از کتاب ،ادماش و ...

قصه دکتر پارسا بمونه برای بعد...

نقدی بر کتاب:

لینک


:::

از خواننده های عزیز تقاضا دارم که اگر کتابی رو سراغ دارند که بالواقع زیبا ست و ارزش خوندن داره به من معرفی کنند مدتهاست به خودم کتابی هدیه ندادم

منو در انتخاب یاری کتین

ممنونم

بکوش عظوت در نگاه تو باشد

دیشب مسئله ای سخت ذهنمو درگیر کرده بود ،حسی بود که نمیتونستم ازادش کنم یه جورایی میشه گفت من اسیرو بنده اون حس شده بودم حسی که عذابم میداد چیزی شبیه خشم ،عصبانیت.خلاصه کلی با خودم کلنجار رفتم که چطور این مدت اسیر این حس بودم و نفهمیدم که این حسه که داره منو اذیت میکنه و من در عوامل دیگه دنبالش میگشتم 

با او حرف زدم درمان خواستم گرچه میدونستم درد خودم هستم و درمان نیز پیش خودم هست مثل همیشه نشونه خواستم حرفی ،شخصی،کتابی،نوشته ای ؛چیزی که جواب سوال و درخاست من باشه

جالب بود یکباره یک کتاب ادبیات دبیرستان به دستم امد و بازش کردم صفحه ای که باز شد مائده های زمینی اثر اندره ژید درش بود ناخواسته به یاد دوران دبیرستان خوندم  جوابم بود متوجه نشدم کی اما ردپای خیسی رو بر گونه ام حس کردم 

من ازاد شدم 

لبخند

متن کتاب:

ناتانائیل ارزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی.هر مخلوقی نشانی از خداست  و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد.همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ما را از خدا بر میگرداند.

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد .دریغا که نمیدانیم همچنان که در انتظار او به سر میبریم ،به کدام درگاه نیاز اوریم.سرانجام نیز اینطور میگوییم که  او در همه جا هست ؛هرجا و نایافتنی است.

به هرکجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد.خدا همان است که پیش روی ماست .ناتانائیل ،ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که در ان مینگری.

ناتانائیل ،من شوق را به تو خواهم اموخت؛اعمال ما به ما وابسته است ،همچنان که درخشندگی به فسفر.درست است که اعمال ما ما را میسوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر ان است که سخت تر از دیگران سوخته است .

برای من خواندن این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست ؛میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند .معرفتی که قبل از ان احساسی نباشد،برای من بیهوده است.هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد ؛مگر انکه فورا آرزو کرده امم تا همه مهر من ان را در بر گیرد.

مولوی

روز بزرگداشت مولوی بود بر ان شدم تا شعری از این شاعر بالا تبار را به وبلاگ اضافه کنم

جلال‌الدین محمد بلخی نامور به مولوی۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ  یا وخش  ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه  از مشهورترین شاعران ایران پارسی‌گوی است  نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده‌است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته‌است و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. زبان مادری وی پارسی بوده است


جایی به شعری برخوردم که شاعرش رو مولانا ذکر کرده بودند گرچه از جهاتی شک دارم

اما بخاطر زیبایی شعر اینجا گذاشتمش:

--نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان
را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

غرور

اسم من غرور است

 

اسم من غرور است. من سر تو کلاه مى‌گذارم.
من تو را از مقصدى که خدا برايت قرار داده گمراه مى‌کنم ...
زيرا تو بايد به راه خودت بروى. 

من تو را از اين که از زندگى خود رضايت خاطر داشته باشى باز مى‌دارم ...
زيرا تو استحقاق بيشترى در زندگى دارى. 

من تو را از اين که آرامش درونى داشته باشى باز مى‌دارم ...
زيرا آنقدر وجود تو را تسخير کرده‌ام که هرگز نمى‌توانى ديگران را ببخشى. 

من تو را از پارسايى و پرهيزکارى باز مى‌دارم ...
زيرا تو از پذيرش خطاهايت سر باز مى‌زنى.

 من تو را در ديدن واقعيت‌ها گمراه مى‌کنم ...
زيرا تو به جاى آن که از پنجره به بيرون نگاه کنى بيشتر در آينه نگاه مى‌کنى.من تو را از داشتن دوستان واقعى محروم مى‌کنم ...
زيرا هيچکس خودِ واقعى تو را نخواهد شناخت.

 من تو را از داشتن عشق حقيقى محروم مى‌کنم ...
زيرا عشق حقيقى نيازمند فداکارى و از خود گذشتگى است.

 من تو را از شکر کردن به درگاه خدا باز مى‌دارم ...
زيرا تو را متقاعد مى‌کنم که بايد همه چيز را در خودت جستجو کنى.

 اسم من غرور است. من سر تو کلاه مى‌گذارم.

تو مرا دوست دارى ...
زيرا فکر مى‌کنى که من هميشه مراقب تو هستم.

امّا اين‌ها واقعيت ندارد.

من در صدد هستم که تو را گمراه کنم و از تو آدم نادانى بسازم.
خدا چيزهاى بسيارى را در اين دنيا براى تو قرار داده است، من هم قبول دارم، ولى نگران نباش...
اگر به من اعتماد داشته باشى و به من بچسبى
هرگز نخواهى فهميد


برای عرض تبریک امده ام

بفرمایید :


اینجا بهشت را به بهای دل میدهند برای ورود یک قطره اشک کافیست

با اجازهء اقا

سلام اقا

از اول هفته چشم دوختم به تقویم و شمارش معکوس رو شروع کردم

تا بشه 0 (7 مهر 91)

اونم چه مهری....

شاید فرجی بشه بطلبی بیام حرمت روبه روی ضریح همون جای همیشگی بایستم و نگات کنم و بسوزم

شاید تو هم به گوشه چشمی نگاهم کنی

اقا دل شکسته دارم میخری؟

اقا بغض بند زده دارم میخری؟

اقا گریه های نباریده دارم میخری؟

اقا دل دارم می بری؟

اقا هیچ ندارم به من نگاه میکنی؟

اقا دیوانه ام 

دیوانگی را درمان هست؟ اصلا با دیوانگان چه میکنی؟ دیوانگان را در عالم چه سهمی است؟

هه........

وای اگر بدانی دل در سودای تو چه میکند 

مثل اسفندی بر اتش شده ام میسوزم و میسوزم و باز هم میسوزم

سرشارم از حسی که میخام با تو بگریم

حس نمیکنم اینجاهستم  دور از تو

حس میکنم درحرم امن تو ا

اما این حس کجا و 

با پای پیاده سنگفرش ها را طی کردن کجا

   گوشه صحنت چشم به گنبد طلا دوختن کجا

   تا صبح زیر حریر مهتاب با تو حرف زدن کجا

   بیتاب از حضور سبز تو شدن کجا

. هزاران کجا که نا کجا شدند

  من میخواهم انجاباشم

انجا که انقدر تو هستی که من  نا پیدا می شود

انجا که حضورت انقدر هست که من نیست میشوم

انجا که هستی با نگاه تو پیوند میخورد


میخام در همهمه زائرانت گم شوم

انقدرگم که دیگرپیدا نشوم


پلان بعدی:

انقدر از خود گفتم که مجال از تو گفتن نیافتم مرا ببخش که خود خواهم 

تولدت مبارک

 روز تولدمان باز زاده می شویم و تولد تو را روحی دیگر است برای اغاز

همیشه وقتی تولدی را تبریک میگویی برایش ارزو میکنی اما تو خود ارزویی و تمام

پلان اخر:

اشک...

شاید اگر اشک نبود به راستی اوار میشدیم

شاید اگر اشک نبود ادمیت میخشکید

شاید اگر اشک نبود سنگ بود و سنگ و سنگ

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 
مثل آسمانی که امشب می بارد....
 
و اینک باران
 
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 
و چشمانم را نوازش می دهد
 
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم 

(امشب عکسای حرمو سرچ میکردم دلم از جا کنده شد دیگه اینجا نیست !

سخته 2 سال مهمون اقا باشی و شب تولدش روبه روی پنجره فولاد شب را سحر کنی بعد به یکباره دیگه حتی لیاقت پیدا نکنی که چشمت از دور هم شده به اون گنبد طلایی بیفته)


گول زدن؟؟؟؟؟؟!!!!

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
 
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد... مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
 
مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...»
 
بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد...

روزگار ما

روزگار ما

 

گاو ما ما مى‌کرد
گوسفند بع بع مى‌كرد
سگ واق واق مى‌كرد
و همه با هم فرياد مى‌زدند حسنك كجايى

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت‌هاى زيادى است كه به خانه نمى‌آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تى‌شرت‌هاى تنگ به تن مى‌كند. او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حيوانات جلوى آينه به موهاى خود ژل مى‌زند.
موهاى حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاى خود گلت مى‌زند.
ديروز كه حسنك با كبرى چت مى‌كرد كبرى گفت تصميم بزرگى گرفته است. كبرى تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مى‌كرد. پتروس هميشه پاى كامپيوترش نشسته بود و چت مى‌كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى‌كرد چون زياد چت كرده بود. او نمى‌دانست كه سد تا چند لحظه  ديگر مى‌شكنند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براى مراسم دفن او كبرى تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روى ريل ريزش كرده بود. ريزعلى ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلى سردش بود و دلش نمى‌خواست لباسش را در آورد. ريزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت. قطار به سنگ‌ها برخورد كرد و منفجر شد. كبرى و مسافران قطار مردند. 
اما ريزعلى بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالى است كه كوكب خانم همسر ريزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله  مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان‌ها را سير كند.
او در خانه تخم‌مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. 
او كلاس بالايى دارد. او فاميل‌هاى پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياى ما خيلى چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب‌هاى دبستان آن داستان‌هاى قشنگ وجود ندارد.

 

مرگ نزدیک است 
خویش هر خویشتن است 
رویای پروازی شبانه 
مرحله ای از سفر است 
دانه 
طی راهش 
گل می شود 
هر بودنی 
در مسیر خود 
دگرگون می شود 
کرم ابریشم 
پروانه صفت درک جهان خواهد کرد 
پروازی تا ته بودن خود خواهد کرد 
عشق و شوری از مرگ می شکفد 
چون شراره های آتش از باد 
آنجا که می تپد دل عاشق 
در خوف از دست دادن یار 
مرگ ضرورتی است 
که باید آن را فهمید 
راهی است 
که باید آن را رفت 
صبور بودن بر درد فراق 
باور عاشقانه است 
بر گردش گردونه 
که در پس هر پرده ای 
نشسته است صد پرده 
یاد کنیم از یاری 
در دیاری که دور نیست 
فاصله چندان نیست 
دوست سفر کرده 
در جاییست که یانجا نیست 
رنگ خاطره ها از یاد نخواهد رفت 
که هیچ یادی از یاد نخواهد رفت 
هم در ذهن زمین ثبت است 
هم در یاد زمان 
سرمای اولین برف اولین زمستان 
با غم از مرگ حرف نباید زد 
که حرف آخر را مرگ نخواهد زد 


______________